آرزو می کنم....
این روزها همه دارند در مورد شاهین جعفر قلی و اون خانم با صدای فرشته ها حرف می زنند. رقص گروهی که برنده نهایی مسابقه استعداد برتر شدند را هم دیدم، اما،
این را همین امروز دیدم و حالم بد شد.
لینک را برای جلیل فرستادم و زیرش نوشتم:
آرزو می کنم هیچ وقت دست های رعنا را این گونه لرزان نبینم، هیچ وقت بغضش را در آغوش نگیرم و هیچ روزی، اشکش این گونه جاری نشود، می خواهم او نه استعداد برتر شود و نه در برابر هیچ ملکه ای آواز بخواند. آرزو می کنم رعنا خوشبخت باشد، فقط همین.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
بدون عنوان
تا به حال هیچ وقت این قدر از تکنولوژی قدر دانی نکرده بودم. مدتی است که سیستم موبایلم را به اینترنت دائمی مجهز کرده ام. حالا دیگر هر جایی که باشم، توی اتوبوس، توی مترو، توی اتومبیل، در حال غذا خوردن، توی حمام، هر جا، هر جا، هر جایی که فکرش را بکنم، می توانم به اینترنت وصل شوم، می توانم آخرین خبرهای روز را کنترل کنم، می توانم گاردین بخوانم، می توانم ای میل هایم را چک کنم، می توانم ببینم دوستان فیس بوکم کی می میرند و چگونه می میرند، اما، این همه ماجرا نیست.
حتی وقتی در مترو کتاب می خواندم هم نمی توانستم از توجه به اطرافم غافل شوم. این که هیچ چیزی جز اینترنت حواسم را مطلقا مال خود نمی کند، دردناک است. تا همین پریروز وقتی همکار میز بغلی از اهالی محترم کشور میزبان بد می گفت و این کشور را غیر قابل سکونت می دانست، چپ چپ نگاهش می کردم. و البته خیلی ها او را به زبان ندانستن و هزار درد دیگر محکوم می کنند. اما پریروز، همین پریروز فهمیدم که او خیلی هم باهوش است، فقط نمی داند که درد کجا است.
پریروز نشسته بودم توی مترو، اولین ایستگاه، می دانستم که 15 دقیقه دیگرم را هم روی همان صندلی خواهم گذراند. قبل از بسته شدن درها، خانمی نسبتا مسن سوار شد. بلافاصله دختر جوان خوش لباسی که روبروی من نشسته بود بلند شد و جایش را به او داد.
زن نشست درست روبروی من، کت و دامن قرمز رنگ بر تن داشت و نیم تنه کشمیر سفید، هم رنگ موهایش، جوراب های بی رنگ و کفش های سفید. کیف سفید کوچکی را هم گذاشت روی پایش.
صورتش اما، کمی به سرخی می زد، گونه هایش، اما، سرخی لوازم آرایش نبود. چیزی شبیه همان سرخی روی گونه های رعنا، دلم تنگ شد، برای مامانم، هنوز از رفتنش خیلی نمی گذرد اما، هر روز دلم برایش تنگ تر می شود. زن اما اصلا شبیه مادر من نبود، موهای سفیدش پرپشت بود، روی لبهایش لبخندی ظریف نشسته بود و معلوم بود که سال ها است که آن لبخند را همراه دارد. در چشمانش شوری بود، شوری که سال ها بود در چشمان مادرم ندیده بودم. دست هایش، سفید، بدون مفاصل ورم کرده، مچ پایش هم همین طور، از پشت جوراب نازکش هیچ برجستگی واریسی دیده نمی شد. مترو که حرکت کرد، عینک کوچکی از کیفش در آورد و کتابی کوچک را هم باز کرد. رمان بود.
15 دقیقه نگاهم از کتاب توی دستانش چرخید روی چشمان درخشان و کیف سفید کوچک که انگار فقط برای یک عینک و یک کتاب جا داشت و پاهای بدون ورم توی کفش های سفید و لبخند روی لب، که هر وقت سربلند می کرد و چشم در چشمم می انداخت پر رنگ تر می شد و باز می چرخید میان موهای سفیدش .
دلم برای مادرم تنگ شد که نه موهایش آنقدر پر پشت است نه صورتش آن قدر گل گون، نه مچ پایش بدون ورم است و نه انگشتان دستش صاف.
عصر موقع برگشتن، سیستم اینترنت موبایلم را قبل از سوار شدن به مترو چک کردم. کار می کرد. تکنولوژی همه مشکلات من را حل کرد. حالا نه در اتوبوس نه در مترو نه در هنگام غذا خوردن نه در هیچ کجا، مبهوت خوشبختی زنی هم سن و سال مادرم نخواهم شد. این طوری حتما من هم خوشبخت تر خواهم بودنوشته شده توسط رویا کریمی مجد
یک سال پیش.....، حالا......

یک سال پیش در چنین روزی، من اولین شب را در شهر جدید سپری کرده بودم. و امروز، درست یک سال از اون تاریخ می گذره؛ یک سال و یک روز است که من وارد زندگی جدیدم شدم. نه، در واقع ما وارد زندگی جدیدمون شدیم.
و حالا......
یک سال پیش رعنا 11 کیلو وزن داشت و 95 سانتی متر قد، حالا شده 18 کیلو وزن و 109 سانتی متر قد.
یک سال پیش رعنا از سرفه های مزمن و استفراغ هار مکرر، نمی توانست یک فاصله 40 متری را بدود، حالا، من و باباش به گردش نمی رسیم تا بگیریمش.
یک سال پیش وقتی دو تا دونه شن می چسبید به دست های رعنا، زود می گفت: مامان بشور، حالا، هر روز عصر یک کیلو شن فقط از توی کفش هاش خالی می کنیم.
یک سال پیش رعنا به فارسی بلبل زبانی می کرد، حالا رعنا به فارسی و انگلیسی بلبل زبانی می کند.
یک سال پیش صورت رعنا، سفید رنگ پریده بود، حالا، روی بینی اش لکه های قهوه ای آفتاب سوختگی درست شده.
یک سال پیش رعنا در خیابان می ایستاد تا سگ ها دور بشنود، حالا رعنا اصرار دارد که یک حیوان خانگی بخریم.
یک سال پیش، جلیل بعد از روزی 10 ساعت کار سخت در پروژه تلویزیونی، داشت استراحت می کرد، حالا جلیل بعد از روزی 8 ساعت زبان خوندن دنبال فرصت استراحت می گرده.
یک سال پیش همه اش در این فکر بودیم که اگر ایران بودیم چه می کردیم؛ حالا به این فکر می کنیم که برنامه این آخر هفته مان چیه.
یک سال پیش همه چیز برایمان تازگی داشت، حالا، می دانیم که هر چیزی را که لازم داریم، این هفته نشد، هفته دیگر می توانیم بخریم.
یک سال پیش هر آخر هفته به شاپینگ سنتر می رفتیم، حالا هر آخر هفته به اطراف شهر می رویم.
یک سال پیش روزی یک بار به مامانم زنگ می زدم، حالا، هفته ای یک بار به آنها زنگ می زنم.
یک سال پیش ....، حالا.....
یک سال پیش نمی دانستیم تصمیم درستی گرفته ایم یا نه، حالا مطمئنم که تصمیم درستی گرفتیم.
یک سال پیش جلیل نمی دانست چه خواهد شد، حالا جلیل می داند که می خواهد چکار کند.
یک سال پیش.....، حالا......
دستی مهربان در تمام این سال ها من را به جلو رانده است، امیدوارم ، هیچ گاه من را رها نکند.
یک سال بعد از بیرون آمدن از کشوری که در آن متولد شدم، من خوشبختم، چون می دانم روزی به آنجا بازخواهم گشت و کسانی آنجا منتظر من خواهند بود.
یک سال بعد از بیرون آمدن از کشوری که در آن متولد شدم، من خوشبختم، چون حافظه ام فقط شادمانی ها را حفظ می کند.
من خوشبختم چون به دلتنگی برای همه عادت کرده ام.
من خوشبختم چون یاد گرفته ام چگونه فراموش کنم.
من خوشبختم چون....
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
یک خبر سوخته، دلارا اعدام شد
1- باید بنویسم.
2- هوا خوب است، در حوالی حال و هوای بهشت
3- حال من خوب است، با فشار خون متعادل، قند خون کنترل شده و کمی ورزش افزودنی
دلارا اعدام شد
4- رعنا هم خوب است، تعطیلات خوش می گذراند در حیاطی که همه درختانش شکوفه زده اند
دلارا اعدام شد
5- جلیل هم خوب است، مگر در هوای بهار، می شود خوب نبود؟
دلارا اعدام شد
6- مهمانی موزیک همسایه محترم هم خوش گذشت، گذراندن ساعتی در کنار چهار پروفسور موزیک، مگر می شود بد باشد
دلارا اعدام شد
7- خوبم، خوب است، خوب است.
دلارا اعدام شد
8- خبر بد از باد هم سریع تر می رسد
دلارا اعدام شد
9- هوا بهاری است، پر از بوی خوش شکوفه ها
دلارا اعدام شد
10- جلوه جواهری بازداشت شد
دلارا اعدام شد
11- روی زمین که راه می روی شکوفه است که له می شود و عطر می پراکند
دلارا اعدام شد
12- کبری نجار آزاد شد
دلارا اعدام شد
13- باید نوشت؟
دلارا اعدام شد
14- لعنت بر هر چه اینترنت و تلفن و خبر است که نمی گذارد نه از بهار لذت ببری و نه از عطر شکوفه ها و نه از آفتاب لذت بخش و نه از صدای رودخانه و نه از سایه درختان پرشکوفه و نه حتی از آغوش گرم رعنا
دلارا اعدام شد
15- نیمه شب، رعنا خزید توی بغلم، تا خواستم بپرسم چی شد؟ گفت: مامی، من الان توی بهشتم.
دلارا اعدام شد
16- دلارا حالا کجاست؟
17- تا به حال طناب دار دیده اید؟
18- چرا باید نوشت؟
19- سرنوشت؟
20- آیا به قتل رسیدن هم جزیی از سرنوشت است؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
فیلتر شدیم رفت
نمی توانم بگویم وبلاگ نویسی برایم جدی نبود، اما همیشه انگار یک دفتر خاطرات داشتم که هر چند وقت یک مرتبه آن را به روز می کردم. هر وقت شاد بودم، هر وقت دلم گرفته بود. هر وقت حرفی بیخ گلویم را فشار می داد، اما، همین دفتر خاطرات را هم به من ندیدند. باشد، این هم می گذرد، شاید کمی دفتر خاطراتم شخصی تر شود، شاید کمی دیرتر و دورت شوم از هر که دوست می داشتم، اما، فعلا، تا اطلاع ثانوی، متاسفانه یا خوشبختانه همچنان می نویسم، حتی اگر تنها خواننده وبلاگم خودم باشم و چند دوستی که یا فیلتر شکن دارند و یا فیلتر ندارند.
این نیز بگذرد
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
ریاست جمهوری زنان، خط بطلانی بر آرزوهای سیاسی دور و دراز


شورای نگهبان سی سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در آستانه دهمین انتخابات ریاست جمهوری در اقدامی به عقیده من کاملا هوشمندانه اعلام کرد که منعی برای ریاست جمهوری زنان وجود ندارد.
هوشمندانه از آن منظر که در بهترین موقعیت ممکن این اجازه به زنان داده شد که شانس خود را در رقابت با مردان امتحان کنند، در شرایطی که آزادی سیاسی نسبی فراهم شده برای زنان در سال های اخیر سبب شده که آنها تمامی نقاط ضعف بی شمار و قوت کم شمار خود را آشکار کنند. حضور زنان در انتخابات شوراهای شهر و مجلس شورای اسلامی در سال های اخیر نشان داده است که آنها به ندرت توانسته اند رای مردمی مورد نیاز خود را کسب کنند و در صورت کسب رای، کمتر توانسته اند در جایگاه شغلی خود موفقیت بزرگی کسب کنند. در بهترین شرایط آنها توانسته اند بدون مشکل، دوران نمایندگی خود را سپری کنند و البته به ندرت رای مردم را برای دور بعدی کاندیداتوری خود همراه داشته اند.
و حالا در این وانفسا که کناره گیری یک باره خاتمی از کاندیداتوری ریاست جمهوری، اب سردی بر آتش تازه داغ شده انتخابات ریخت، این اعلام نابهنگام هم می تواند صفی جدید در آرای اصلاح طلبان ایجاد کند. به نظر می رسد که در ستاد احمدی نژاد کمتر زنی جرات اعلام کاندیداتوری داشته باشد، اما هنوز دو روز از اعلام شورای نگهبان نگذشته، علاوه بر کاندیدای سنتی همه این سال ها، خانم اعظم طالقانی، خانم معصومه ابتکار اعلام کرده اند که به زودی کاندیداتوری خود را اعلام خواهند کرد و این یعنی صرف شدن بخشی از توش و توان اصلاح طلبان برای دفاع از کاندیدایی که به احتمال قریب به یقین رد صلاحیت خواهد شد.
شورای نگهبان با این اعلام باز هم تاکید می کنم هوشمندانه، نه تنها توانست شوکی جدید در جامعه زنان ایجاد کند، بلکه خط بطلانی بر یکی از خواسته های سیاسی زنان کشید. از این پس دیگر هیچ زنی نمی تواند اعتراض کند که در جمهوری اسلامی، به ما حق حضور سیاسی داده نمی شود، زیرا بلافاصله با این پاسخ روبرو خواهد شد: می توانید؟ به میدان بیایید تا ببینیم چند مرده حلاجید.
و خودمانیم، مگر ما زنان ایرانی چند مرده حلاجیم؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
سعید حنایی هیچ وقت قهرمان نشد
گویا در مورد چند نکته لازم است که توضیح بدهم.
1- سعید حنایی هیچ وقت قهرمان نشد. هر چند روز دادگاه در برابر چشمان خانواده های مقتولان، و البته خانواده خودش، خیلی سعی کرد که ژست های قهرمانانه بگیرد، هرچند شاید به او وعده قهرمان شدن داده بودند، اما او هیچ وقت قهرمان نشد.
2- سنگینی مرگی که آن روز تجربه کردم هنوز هم روی دوشم سنگینی می کند. آن روز اولین بار بود که من می دانستم که فردی قرار است بمیرد، فردی که با من تنها یک در فلزی فاصله داست. و اولین بار بود که جسدی را از نزدیک، آن قدر نزدیک می دیدم. و همان روز باور کردم که مرگ سنگین است. سال ها بعد، وقتی سحرگاه یک روز زمستانی از دروازه ویران شهر بم گذشتم، باز هم سنگینی مرگ را حس کردم. مرگی که از لابلای آوار بخار می شد و در هوا می پیچید.
باور کرده ام که مرگ وزن دارد، سنگین است، و وقتی آن را احساس می کنی، دیگر هرگز نمی توانی از آن رهایی پیدا کنی.
بعد از آن دو سحرگاه، زندان وکیل آباد مشهد و گورستان بزرگی به نام بم، دیگر هرگز توان روبرو شدن با هیچ جسدی را نداشتم. حتی عزیزانم.
3- تنها وقتی در چشمان دو نفر نگاه می کردم، باور می کردم که آنها توانایی به قتل رساندن دیگران را دارند. اولین تجربه ام سعید حنایی بود و نفر دوم، یکی از اعضای باند قتل های محفلی کرمان. به شدت معتقدم که حنایی در قتل زنان شراکت داشته، این را از برق نگاهش وقتی صحنه های قتل را تعریف می کرد، و فشار انگشتانش به هم فهمیدم و باور کردم. اما هزار سوال بی جواب دارم که هرگز نتوانستم برایش پاسخی بیایم.
آیا سعید حنایی به تنهایی مرتکب قتل ها می شد؟
آیا این که همه مقتولان سابقه کیفری داشتند یک اتفاق بود؟
آیا این که یکی از نزدیکان سعید حنایی از مقامات برجسته امر به معروف و نهی از منکر مشهد بود، تنها یک اتفاق بود؟
آیا این که تنها زنی که حنایی را شناسایی کرد، مدت کوتاهی بعد بازداشت شد و هیچ وقت اجازه ملاقات با کسی را پیدا نکرد، باز هم یک حادثه بود؟
و آخر این که چرا هیچ وقت خبر روزنامه جمهوری اسلامی را که در آن از درگیری مسلحانه میان اتومبیل حامل قاتلان زنان مشهدی و پلیس مشهد خبر داده بود، تکذیب نشد.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد