جاذبه درحد اعلا و دافعه در حد ضرورت
شکاف و انشقاق در نوع برخودر با اتفاقات اخیر دارد خود نمایی می کند. کیهان حکم اعدام برای مفسد فی الارض می خواهد و جمهوری اسلامی، به تدبر دعوت می کند.
شاید کار به جایی کشیده شود که در خبرها بنویسیم: روزنامه اصلاح طلب جمهوری اسلامی در سرمقاله امروز خود نوشت:
سرمقاله امروز جمهوری اسلامی خواندنی است:
یکی با اشاره به آنچه در دادگاه مطرح شده می نویسد : اسناد خیانت فلانکس و فلانکس فاش شد.
آن دیگری می گوید : حالا که این اعترافات را داریم افراد اصلی را محاکمه کنید.
سومی می گوید : دیگر جای درنگ نیست به سراغ سران بروید و آنها را به دادگاه بکشانید زیرا آنها مفسد فی الارض هستند.
روی دیگر این سکه که در « کارگاه حذف و دفع » ضرب شده اینست که آن دیگری می گوید : « بگذارید مراسم تحلیف برگزار شود دولت کارش را شروع کند یقه شان را می گیریم و سرشان را می چسبانیم به سقف » .
این اظهارات و نگاشته ها همگی بر یک تحلیل متکی هستند که در همان « کارگاه حذف و دفع » طراحی می شوند و سپس به عرصه رسانه ها راه می یابند. تحلیل اینست که همه کسانی که در برابر یک کاندیدای خاص قرار داشتند و به او رای نداده اند باید طرد شوند و سران آنها باید حذف شوند.
این تحلیل یکبار در قالب « باید محاکمه شوند » ظاهر می شود یکجا در شمایل « مفسد فی الارض » نمود پیدا می کند و یکبار نیز وعده داده می شود « یقه شان را می گیریم و سرشان را می چسبانیم به سقف » !
در مقابل این تحلیل نگاه دیگری قرار دارد که می گوید : دوست را در جای دشمن و دشمن را در جای دوست ننشانید. اینطور نباشد که هر کس را به خاطر یک خطا دشمن تلقی کنیم . همه باید با برادری و وحدت در کنار همدیگر باشیم و به کشور خدمت کنیم .
تحلیل دوم بر طرز فکر و گرایش « جاذبه » متکی است و تلاش می کند افرادی را که اعتراض دارند مجاب کند و جذب نماید.
هیچ انسان عاقل و منصفی در ترجیح دادن تحلیل دوم حتی لحظه ای تردید نمی کند و درنگ را در عمل به آن بهیچوجه جایز نمی داند. با اینحال آن دسته از افرادی که تحلیل دوم را بر نمی تابند و بر تحلیل اول یعنی « حذف و دفع » تکیه می کنند چه توجیهی می توانند داشته باشند
آیا به سابقون در انقلاب و بازوان امام خمینی به جرم اعتراض به بعضی وقایع باید برچسب مفسد فی الارض زده شود آیا قرار است افرادی که دارای سوابق درخشان خدمت به انقلاب و نظام جمهوری اسلامی و کشور و مردم هستند به جرم اعلام نارضایتی محاکمه شوند بسیار خوب کارگاه « حذف و دفع » کار خود را بکند و یقه این بزرگان را بگیرد و سرشان را به سقف بکوبد و کسانی را که نه سابقه ای در انقلاب دارند و نه نقشی در شکل گیری نظام جمهوری اسلامی دارند و نه امام را می شناسند و نه امام آنها را می شناخت همه کاره کشور کنند تا معلوم شود در آنصورت کشور به کجا می رود!
تحلیل اول روح اسلام و اصل تفرق قدرت در قانون اساسی را نفی می کند و نسخه ای برای رسیدن به تندترین انحصارطلبی می پیچد. آیا با چنین نسخه ای می توان کشور را اداره کرد آیا روح نظام جمهوری اسلامی که قرار است نظام مردمی باشد و با عمل خود انحطاط رژیم ستم شاهی را به رخ بکشد همین است ! کسانی که به راحتی انگ مفسد فی الارض به مخالفان خود می زنند آیا اصولا با مفهوم فقهی مفسد فی الارض آشنائی دارند اینان آیا برای این سئوال پاسخی دارند که کسانی که با افکار و عملکرد انقلابی و خدمات خود ایران را از فساد طاغوت پاک کرده اند و از بانیان استقرار نظام جمهوری اسلامی محسوب می شوند چگونه می توانند به صرف اعتراض به بعضی رویدادها مفسد فی الارض باشند دارند! کدام سند بر این ادعا دلالت دارد کدام سند خیانت این افراد را به اثبات می رساند آیا نام ادعاهای متکی بر تخیل این و آن را می توان سند نامید !
این تحلیل در تضاد آشکار با تحلیل دوم قرار دارد. تحلیل دوم بر همان اسلامی متکی است که شهید مظلوم آیت الله بهشتی معرف آن بود اسلام خط امام و اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله اسلامی که می گوید : « جاذبه درحد اعلا و دافعه در حد ضرورت از ویژگی های خط امام است » .
راستی ما با محصولاتی که هر روز از « کارگاه حذف و دفع » بیرون می آید رهسپار کجا هستیم تا چه وقت قرار است نیروهای سابقه دار و شناخته شده و خدوم را یکی پس از دیگری کنار بگذاریم این ریزش ها تا چه وقت باید ادامه داشته باشد تا چه وقت باید به جوانانی که حرف دارند انگ ضد انقلابی بزنیم چرا برای رشد رویش ها که اساس کار نظام جمهوری اسلامی است تلاش نمی کنیم و زبان های تهمت پراکن و پردافعه را مهار نمی کنیم چرا به راه جذب که راه صحیح است و تحلیل دوم بر آن متکی است نمی رویم آیا به این واقعیت تلخ اندیشیده ایم که بدون همراهی نخبگان نمی توان کشور را به درستی اداره کرد تحلیل اول تحلیل نخبه کشی است آیا وقت آن نرسیده است که کارگاه حذف و دفع را نیز مثل بازداشتگاه شرم آور کهریزک تعطیل کنیم !
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
هنوز نتوانسته ام فيلم لحظات آخر بچه ام را ببينم
مادر ندا آقا سلطان: هنوز آن فیلم را ندیدهام
تندیس ندا آقا سلطان، ساخته شده در آمریکا
ندا آقا سلطان، دختر ۲۷ ساله ای بود که روز ۳۰ خرداد ماه گذشته در یکی از خیابان های فرعی خیابان کارگر تهران بر اثر اصابت گلوله کشته شد.
یک دستگاه تلفن همراه مجهز به دوربین فیلمبرداری و یک فیلمبردار آماتوراین حادثه مرگبار را به رخدادی بدل کرد که جهان را تکان داد.
و پنج شنبه هشتم مرداد ماه مصادف است با چهلمین روز کشته شدن ندا آقا سلطان.
معترضان به نتیجه رسمی دور دهم انتخابات ریاست جمهوری اسلامی خود را آماده کرده اند تا در مصلای تهران، یا بهشت زهرا، و در صورت ممکن، در هر دو جای یاد شده، یاد ندا و دیگر قربانیان ِ خشونت های ِ پس از انتخابات گذشته را گرامی دارند.
مادر ندا، در گفتوگویی با رادیو فردا از آنچه در این روزها بر او گذشته می گوید:
من و ندا هميشه در تظاهرات شرکت می کرديم و مسئله خاصی نبود. ندا تازه وارد اين مسايل شده بود و خيلی برايش جالب بود.
روز شنبه ندا به من گفت که با هم برويم تظاهرات، ولی چون من مشکل داشتم گفتم نمی توانم بيايم و به او توصيه کردم که تو هم نرو امروز خيلی خطرناک است، ولی ندا قبول نکرد و گفت می روم.
او ساعت چهار از خانه بيرون رفت و دوبار با هم تماس داشتيم که کجاست و چه می کند. ندا گفت گاز اشک آور زده اند و ما به خيابان های فرعی فرار کرده ايم و الان می خواهيم برويم سوار ماشين شويم. فاصله جايی که ندا تير خورده تا ماشين فقط ۲۶ قدم بوده است. دايی ندا ۱۰ دقيقه پيش از اين اتفاق آخرين تماس را با او داشت و ندا گفته بود گاز اشک آور زده اند و ما سيگار روشن کرده ايم که اذيت نشويم. ديگر با او تماسی نداشتيم تا اين که ساعت شش و نيم استادش تماس گرفت و گفت در بيمارستان شريعتی است و ندا تير خورده است.
زمانی که به بيمارستان رفتيد با چه تصويری روبهرو شديد؟
به خواهر و برادر ندا تلفن زدم و آنها زودتر از من خودشان را به بيمارستان رسانده بودند.
وقتی من رسيدم ديدم خواهر ندا بسيار به هم ريخته است، استادش به من گفته بود پای ندا تير خورده، ولی ديدم لباس استاد از بالا تا پايين خونی است.
گفتم بگوييد ندای من چه شده است. گفت کتفش تير خورده گفتم نه اين طور نيست حتما تير به قلبش خورده. گفت نه. ولی در حقيقت ندا در راه بيمارستان تمام کرده بود و در بيمارستان فقط مراحل قانونی را انجام می دادند.
آنجا هر چه التماس کردم بگذاريد بچه ام را ببينم، گفتند بايد کار جراحی برايش انجام دهيم و نمی توانی او را ببينی. به من مستقيم خبر را نگفتند و به شوهر خواهرش گفتند که ندا تمام کرده و بعد من از چهره خواهر ندا فهميدم که چه اتفاقی افتاده و بعد ديگر هيچ چيز نفهميدم.
چه زمانی پيکر ندا را به شما تحويل دادند؟
بعد از اين که مرا به خانه بازگرداندند، دامادم مراحل قانونی تحويل جنازه را انجام داد.
ساعت سه صبح با ما تماس گرفتند که جسد ندا به پزشکی قانونی کهريزک منتقل می شود.
پدر ندا و چند نفر از بستگان ساعت هشت صبح به پزشکی قانونی رفتند و تا ساعت حدود دو بعد از ظهر جنازه ندا را به ما تحويل دادند و تا ساعت سه او را به خاک سپرديم.
گويا به شما اجازه نداده اند برای ندا مراسم ترحيم برگزار کنيد؟
در مورد مراسم ترحيم به ما چيزی نگفتند، ولی وقتی برای مراسم سوم مسجد نيلوفر را گرفتيم، بعد از اين که استعلام گرفتند، گفتند به شما مسجد نمی دهيم.
بعد ما مسجد امام جعفر صادق را در حوالی خيابان شريعتی گرفتيم، گفتند ايرادی ندارد ولی ديديم ساعت ۱۲ اعلاميه ندا در اينترنت منتشر شده و من برای حفظ امنيت جوانان خودم گفتم مراسم را لغو کنند.
ولی برای شب هفت وقتی خواستيم سالن بگيريم، گفتند بايد مجوز به آنها بدهند و بعد خبر دادند که به ما مجوز نمی دهند.
برنامه شما برای چهلم ندا چيست؟
هشتم مرداد ساعت چهار سر خاک او.
خانم آقا سلطان! فيلمی که از لحظات آخر ندا در دست است و در تمام رسانه ها پخش شد، يک واکنش جهانی را برانگيخت. وقتی برای اولين بار اين فيلم را ديديد احساستان چه بود؟
باور کنيد هنوز نگذاشته اند من اين فيلم را ببينم، ولی می دانم بسيار تاثير گذار و دردناک بوده است.
وقتی برادرش اين فيلم را می بيند هر بار گريه می کند و من هنوز نتوانسته ام فيلم لحظات آخر بچه ام را ببينم.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
نوشتند "زهرا" و خواندم "ندا"
به زنان قهرمان وطنم/ فاطمه راکعی
مرا بشنو، این خون، صدای من است
"ندا"ی من،آری، ندای من است
ندایی که بغض فرو خورده نیست
صدای شهید است، او مرده نیست!
ندایی که در اوج، زهرایی است
و آواز دلهای دریایی است
نوشتند "زهرا" و خواندم "ندا"
شینه اند از بس که این نامها...
شهیدان مظلوم بی یاورم
برای شما مادوم، مادرم...
خدایا چه شد حرمت مادران؟
وصایای دیرین پیغمبران؟!
گل است و گلوله، سلام است و مشت!
به نازکدلان، حرفهای درشت!
بلندیم و بالا، نه خاشاک و خس!
عقابیم، حتی اگر در قفس...
کجا شأن ایرانی و زن کشی؟!
مرام مسلمانی و زن کشی؟!
قسم بر سرشت اهورایی ام
به قانون فرهنگ زهرایی ام
که این فصل، فصل خروشان من است
بترسید از آن یلی که زن است!
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
دو سعید در برابر هم، حجاریان - مرتضوی


مگر می شود سخنگوی قوه قضاییه، بخواهد و نشود؟ مگر می شود که نماینده رئیس قوه قضاییه خبری دروغ را منتشر کند؟ مگر می شود رسانه رسمی جمهوری اسلامی، خبری را منتشر کند که از اساس بی پایه است؟ برای بسیاری از رسانه های خارجی، واحد مرکزی خبر رسانه ای معتبر محسوب می شود. چطور می شود که واحد مرکزی خبر می نویسد که: "سعید حجاریان آزاد شد" ولی سعید حجاریان آزاد نشده باشد؟
فارس، جهان نیوز، العربیه، همه و همه خبر از آزادی سعید حجاریان می دهند اما وکیلش و همسرش می گویند که اطلاعات رسانه ها از آنها بیشتر است. مگر می شود متهمی مثل سعید حجاریان بعد از بیش از یک ماه بازداشت آزاد شود اما از خانواده اش نه وثیقه بخواهند نه حتی قرار کفالت برایش تعیین کرده باشند؟
من برای همه این سوالات تنها یک پاسخ دارم و آن پاسخ مثبت است. بله، ممکن است که ریاست قوه قضاییه بخواهد که زندانی ای آزاد شود اما آقای مرتضوی نخواهد و زندانی آزاد نشود.
بله، ممکن است که خبرگزاری معتبر جمهوری اسلامی به اعتبار فکس سخنگوی قوه قضاییه خبری را منتشر کند اما زندان بان قوه قضاییه به استناد یک دستور از مقامی معتبرتر دری را نگشاید و مردی را پشت درهای بسته نگاه دارد که روزی استادش بود.
حکایت غریبی است زندانی شدن مردانی چون بهزاد نبوی، مصطفی تاج زاده، سعید حجاریان در دست مردانی چون سعید مرتضوی.
در جمهوری اسلامی هیچ نشدنی وجود ندارد.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
ندا
صدایش می لرزید، مثل همه مادرانی که داغ دخترشان را دیده اند. مادر ندا، شاید تنها زنی در جهان است که فیلم مرگ ندا آقا سلطان را ندیده است.
کاش می پرسیدم که چطور بدن ندا را در خاک گذاشته است، کاش می پرسیدم که چطور زخم تنش را مرحم زده است، کاش می پرسیدم که آیا کفن سفید برازنده قامتش بود یا نه؟
این روزها همه صداها می لرزند
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
اولین روز کار بعد از دو هفته تعطیلی...
بغض کردم وقتی صداش لرزید و گفت: حتی نگذاشتن توی قطعه ای که می خواهیم دفن بشه، گفتن باید در کنار کشته شدگان سانحه هوایی اخیر دفنش کنید. حرفش که تمام شد، صدایم در هوا معلق ماند، چه باید می گفتم؟ باید اعلام می کردم: شنوندگان عزیز، تمام شد، امیر جوادی لنگرودی هم دفن شد و تمام، در بهشت زهرا، در قطعه ای با شماره مشخص، زیر خروارها خاک، هم زخم هایش دفن شد و هم رد سیاه دوخت های پزشکی قانونی.
امروز بعد از دو هفته استراحت، برگشتم سرکاری که از همان اولش سردرگمی بود و استرس.
صفار هرندی استعفا داد؛ پذیرفته می شود یا نه؟ محسنی اژه ای عزل شد؛ کسی می گوید با احمدی نژاد دست به یقه شده است. سابقه اش هم که سیاه است و شاید هنوز اثر دندان هایش روی کتف سحرخیز مانده باشد، سحرخیز کجاست؟ کسی خبر ندارد. کامبیز نوروزی آزاد شد؟ نه ، از او هم هیچ خبری نیست. هیچ یک از بستگان شادی صدر هم در دسترس نیستند تا بگویند از او چه خبر. کامل ترین خبر در مورد امیر جوادی لنگرودی است، همان که چشمش له شده بود، همان که دانشجوی بازیگری بود، همان که ترانه سرا بود و حالا دیگر نیست، جز یک عکس، جز دو ترانه، جز یک خاطره، جز صدای لرزان مردی که نمی خواهد نامش فاش شود.
اولین روز کار بعد از دو هفته تعطیلی، سخت بود.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
آآی مردم خوشبخت
1- کابوس، تنها اتفاق مهم همه 15 روز مرخصی ای بود که داشتم. خیال کسانی در آن سوی مرزها، حتی یک شب هم رهایم نکرد. شبی یکی می مرد و من تنها کسی بودم که خبر داشت. شبی دیگر ضجه هایی را زیر شکنجه می شنیدم و نام هایی که می شناختم. شبی دیگر به عروس دور از داماد خبر می دادم که هنوز باید منتظر بماند. کابوس، کابوس، کابوس رهایم نکرد.
2- در خانه جدید جا افتاده ام، هرچند هنوز تابلوها در زیر زمین خاک می خورند و دل و دماغ میخ کوبیدن بر دیوار ندارم، کسی می گفت: دندان های پسرش را شکسته بودند. موتور رعنا، ماهها است که شارژ ندارد، پای که بود که زیر ضربات باتوم له شده بود؟ چمن ها بلند شده اند و هیچ کس به فکر کوتاه کردنشان نیست، راستی، امار بازداشت شدگان چند نفر است؟
در خانه جدید جا افتاده ام؟ شاید، شاید افتاده ام و خودم نمی دانم.
3- صدای گریه رعنا در خانه پیچید: مامی، مامی کجایی؟ همه جام درد می کنه، پشتم، پام، سرم، دستم. هراسان دویدم: چی شده؟
گریه در خانه می پیچد: همه جام درد می کنه از بس بابا من را زد، با باتوم.
اس ام اس می زنم به دکترم:
I need you, as soon as possible
4- پنج ساله است اما جثه اش به 4 ساله ها می ماند. از نگاهش شرارت می بارد و پر است از انرژی، از نوع ناب ایرانی که در اروپا هیچ یافت نمی شود. اولین روز ورودش، هرم داغ گرما در خانه پیچیده بود. مادرش بلوزی بدون آستین تنش پوشاند با شلوارکی متناسب با اتومبیل بدون کولر و شرجی هوا. هنوز از پله ها ی حیاط نگذشته بود که پرسید: مامان، پلیس اینجا من را نمی گیره؟ من، از همه جا بی خبر، دلداری دادم که: نه عزیزم. کمربند صندلی ات را ببندی کاریت نداره، و او خندان به حماقت من که: آخه بلوزم آستین نداره.
او کجا است و رعنای من کجا؟
5- دلم می لرزد هر بار که ای میلی را باز می کنم و می خوانم که: خوشحالم که اینجا نیستی.
آآآآآآآآآآآی مردم خوشبختی که دارید برای وطنتان می جنگید، سهم من از ان همه عشق و امید و تلاش چیست؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد